دلنوشته بیست و پنج

سلام

این تعطیلات رو فک کنم دلم بخواد هی بنویسم بنویسم

دیشب ک اون پیام ها رو برای ا-ک فرستادم عهد بستم با خودم حتی اگ از پیام ها وجواب هایی ک بهم میده خیلی زورمم گرفت اصلا جوابشو ندم.

بیست دقیقه بعد پیامم جوابمو داد کلی دلداریم داده بود بخاطر ناراحتیم برای تصادف و تعریفاتی ک خانواده بخاطر گل و تولدی ک براش گرفته بودمو حرفای مامانشو نظرش درباره این ک حرف زدنو اینامون رو کم و یا قعط کنیم و مخالفت هاش

حرفاشو گوش میکردم و اشک میریختم دلم گرفته بود و دلم شکسته بود از این وضعی ک دارم این دوری ها این ک ادم کسی رو دوست داشته باشه و برای این ک بهش ثابت بشه باید علاقه و همه چیشو بذاره کنار و با منطقش کنار بیاد. درست ترین کار همینه البته اگر اینده خوبی بخوام باید فکرشو نکنم دیگه .من فکر نمیکردم اینقدر واقعا این ادم برام دوست داشتنی بوده باشه . اما این دوری و صبر همه چی رو ثابت میکنه و حقیقت رو نشون میده .

خلاصه این ک از دیشب تاحالا کلی پیام فرستاده ولی من فقط گذشتم . اون فکر میکنه من فقط بخاطر حرف مشاور گفتم قطع کنیم پیامو حرف زدنو این جور چیزا رو در صورتی ک تصمیمم از قبل مشاوره همین بود ... چندین بار میخواستم بهش بگم نه اینطور نیست این تصمیم خودمه و کاملا منطقیه فقط حرف مشاور از این ک یه ادم بیرون گود ایستاده و اونم نظر منو داشته متوجه شدم کار دقیقا درسته .

میدونم درک میکنه و اگر واقعا براش ارزشمند باشم پس تلاشش رو میکنه :)

-----------------------------------------

روزای تعطیل معمولا همیشه چیزی که رو مخم راه میره و اکثرا من بهش اهمیت نمیدم ک افسوس و صد افسوس اینه که به هدفام و ایندم خیلی فکر میکنم

یه عالمه انرژی دارم برا شروع کارایی ک عاشقشونم اما همش اینقدر کند پیش میرم ک روزم شب میشه و روز از نو روزی از نو

عمر گران داره مث چی میگذره و من واقعا شاهد بالا رفتن سنم و موهای سفیدم هستم ...

گفتم بیام و این طلسمو امروز بشکنمو کمی از اهدافم بنویسم

باورمیکنین کتاب گرفتم ک بخونمو بهش فکر کنم میدونم اینایی هم ک گرفتم خیلی بهم کمک میکنه اما اینقدر پشت گوش میندازم

به قول استادم ک باهاش در این باره صحبت کردم من بی هدف شدم این موضوع باعث بی انگیزگیم شده

من خب خیلی چیزا دوست دارم :

این که تو رشته ای ک رفتم قوی بشم اما از بس شاخه های مختلف داره یکم گیج کنندس واسم

من عکاسی رو خیلی دوست دارم خیلی

من ادم خلاقی هستم و تصورات قوی دارم

من نقاشی تصویر سازی و کاری کاتور رو دوست دارم

من دیجیتال پینت دوست دارم

من عاشق نویسندگیم ام و به واسطه همون خلاقیته کلی داستان تو ذهنمه اما نتونستم هنوز شروع کنم به نوشتن درست در مون

من دوست دارم موشن گرافی یاد بگیرم و کلی از ایین نرم افزارای گرافیکی که خدا تا اموزشش رو دارم و هنوز هیچ کدوم رو استارت درست در مون نزدم .... در قبال بعضیهاشم هزینه هایی پرداخت کردم ک یک روزی شروع کنم ....

من کارای خانومونه و هنری خیلی دوست دارم

من دست پخت خوبی دارم

عاشق پختن چیزای جدید یک عالمه دستور هم دارم اما اصلا وقت نکردم درست کنم

دوست دارم کیک ها و شیرینی های و دسر های مختلف رو درست کنم فرصت نشده ... قبلا خیلی درست میکردم وقتی هدف و انگیزه داشتم با وقت کم هم حرکتایی میزدم

و کارای هنری من سرمه دوزی ربان دوزی نمد دوزی جواهر دوزی از این جینگوله مستنونا مث پیکسلو رزین چیز میزا ک اویزون میکنن ب خودشون کلی بلدم کلی هم فیلم اموزشی گرفتم اما خیلی وقته تنبل شدمو سمتش نمیرم فقط مواد اولیشو هی میخرم هی میخرم و عاشقشونم

من دلم میخواد خیاطی رو ادامه بدم و دست دوختم تمیزه خداروشکر با این ک یه عالمه پارچه دارم و یه عالمه مدل اما تا میام شروع کنم بییخال میشم با این ک خیاطی بلدم و خیلی بادقتو با حوصله کار میکنم شاید این وقت زیاد گذاشتنه خستم میکنه .....

من دلم میخواد مجلسمه سازی و طرفای خوشگل خوشگل درست کنم یا نقاشی کنم.....

من

من

من

من

من


من ادم با استعدادی هستم اما فقط دارم حرف میزنم و عملی توش نیست.................................................

تقریبا نزدیک به پوچی دارم میرم

من قبلا شاید دو یا سه سال پیش به شدت فعال و همه فن حریف بودم با این ک سرم شلوغ بود اما به همه چی میرسیدم بخاطر همین تو فامیلو دوستو اشنا خیلیا منو به یه دختر هنرمند و مستقل میشناسم اما الان من خودم میدونم شدم یه تبل تو خالی شاید قبلا بی نظیر بودم خودمو وادار به کارییی میکردم ک بعدا از نتیجش راضی بودم اما یه سری صفات بدی هم داشتم ک خیلی از خودم ناراحت بودم

الان اون صفات برطرف شده اما الان انگیزه هدفه رو دیگه ندارم . مثلا قبلا اجتماعی زیاد نبود یکمی بداخلاق بودم و تند بیشتر الانم حساس بودم و و و الان خیلی از صفات قبلمو بسته بتجربه و سنم خب خیلی بهترو منطقی تر شده اما خب.....

الان مثلا من با هدف این ک تو یه شرکت انیمیشنی کار کنم در اینده یا تو ی تیمی و این ک عاششششششقه رشتمم وارد دانشگاه شدم ... اما الان بعد سه ترم ک الان ترم سه هستم نه نمونه کاری دارم ن نتیجه خیلی خوبی داشته کلی تفکراتمم تغییر پیدا کردم اما بازم عاشق رشتمم و دانشگاهمو دوست دارمو دلم میخواد ادامه بدم اما خب تا کی ؟ تا کی رزومه کاری و نمونه کاری ندارم . دانشگاه همینه باید برا خودت پروژه تعریف کنی و پیش بری استادی یا همکلاسی دستتو نمیگیره الان خودتی و خودتیو خودت به قول یه دوستان وقتی تموم میشه دانشگاهمون تازه به این فکر میکنیم خب وا ما چی یاد گرفتیم اگ یاد گرفتیم پس کو نمونه کارامون !!!! قرار بود یه تیم داشته باشیم اما از بس همشون بیخیالن و صرفا بخاطر نمره گرفتن تیم شدن اونایی هم ک حرفه ای هستم دیگه دل به کار نمیدن و برای خودشون پیش میرن ...

منم باید خودم پیش برم باید

من ادم خیلی برنامه بریزی نیستم کلا بخاطر تیپ شخصیتیمه شاید خیلیم سعی کردما اما اهلش نیستم واقعا باید یه راهی باشه ک خودمو هل بدم

اینایی ک گفتم دوسشون دارم انجام بدم رو مثلا باید دونه دونه جداگونه یه هدفی براش معلوم کنم و پیش برم

دعام کنین میترسم دیر بشه ..

اگ اینطور پیش برم مطمئنن یک همسر و یک مادر خوب و نمونه ای هم نخواهم بود .

من ادم دهن بینی نیستم اما دوست دارم خودم از خودم راضی باشم

/ 6 نظر / 35 بازدید
winterflower

سلام مجدد، هدف ها و علائقت رو دسته بندی کن، اونهایی رو که بیشتر دوست داری و اهمیتشون از بقیه برات بیشتر هستن رو اول بذار و بهشون برس، بعد برو سراغ ادامه اش (اینجور که درهم برهم نوشتی مشخصه که تو ذهنتم همینجوریه)

cloudy-marble

این پستتو که خوندم احساس کردم 90درصدش از زبون خودم نوشته شده...از زبون خودم اما یه سال پیش...خیلی مواظب خودت باش...درمورد تموم این احساسات با مشاورت صحبت کن.(همون بی انگیزگی و پوچی و ... که گفتی) اگه یه روانکاو خوب پیدا کنی خیلی بهتره...حتما این کارو همین الان انجام بده...

cloudy-marble

من تو وبلاگم درمورد افکارم و تصمیماتم نوشتم اما از حالم چیزی نگفتم...شاید تو پست بعدیم بنویسم...درهرصورت از ته دلم امیدوارم هیچوقت به حال الانِ من نرسی...واسه همین اینقدر اصرار دارم که حتما الان با یه روانشناس یا روانکاو حرف بزنی

payan11

نمیدونم چقد درست متوجه این بحث کات کردن موقت شدم ولی منم دو سال پیش به گفته مشاور عمل کردم و این کارو کردم واقعا راه حل خوبیه انگار از یه دنیا پرتت میکنن یه جای دیگه حداقل واسه من نتیجه مثبت و خیلی خوبی داشت امیدوارم برای توهم اینجوری باشع عزیزم

syahbaatr

منم یه بار تصمیمی مثه تصمیم تو گرفتم. به نظر خودم کار درستی کردم اون زمان ولی بدیش اینه که هیچ وقت اینچور چیزا از ذهنت بیرون نمیره و هیچ وقت هم نمیتونی بفهمی اگه تصمیم دیگه ای میگرفتی وضع برای هر کس الان چجوری بود. اگر بررگردم عقب شاید یجور دیگه تصمیم میگرفتم ببینم آخرش چی میشه...

raponzel

با نوشتن شروع کن برنامه هاتو و اهدافتو بنویس و بترتیب اولویت بهشون بپرداز مهم استارت اولیه هست و اینکه شروع کنی بعد یهو میافتی رو غلطک و کاینات هم برات راهو باز میکنن حیفه نذار استعدادات هدر برن