دلنوشته سی و دو

سلام

امروز بهم زنگ زد ا-ک و گفت چون دیروز زدر تماس نبودیم گفتم حالتو بپرسم

هفته پیش من بخاطر کیس کامپیوترم و ی سری مشورت کاری ک باهام داشت رفام خونشون و چندروزبعدشم رفتم مجدد تا کیسمو بگیرم،اتاق پسرها معمولا بوی پسرونه میده 😁 هم دم داره ، خو بو میده دیگه خلاصه منم پردم برم ک در پنجره اتاقشو باز کنم یادم نبود قفله کشیدم ک ناخونم شکست یکی از افتضاح ترین اتفاقای ممکن برای دخترا 😑

ک بعدش خودش پاشد در پنجره رو باز کرد کارمون ک تموم شد من رفتم و کلا ا-ک فراموش کرد ببنده دذ پنجره رو تا صبح همانا و سرماخوردن بد همانا

عذاب وجدان گرفتم اما خب خیلی محل ندادم این هفته گفتم تو پست قبل ک خیلی کم صحبت کردم و یا اصلا در ارتباط نبودیم ، ک این برمیگرده ب هممن تلاشم ک رابطه رو کمتر کنم

امروز ک زنگ زد بعدش پیام داد ،بعد گف ی چیزی خوردم برا سرماخوردگی ک جیک ثانیه خوب بشم

این یکی از همون تفاوتاس ک من واقعا بدم میاد و دوست ندارم اصلا

گفتم چی

گفت یه چیزی ک مغزم داغ کرد اما بهترین دارو هس

بگفتم خو چیه

گفت 🍷

منظورش مشروب بود. چون اینا خودشون مشروب طبیعی و دست ساز درست میکنن ،پدرش و اقاجونش.

😐تو خونواده من و مذهبی ک قبول دارم چنین چیزی واسم تعریف نضده و واقعا ناراحت کنندس برام ک ا-ک. و خانوادش براشون بی اهمیته، البته اینایی رو ک میسازن بخاطره شادو شنگول شدن نمیخورن و وقتایی ک مریضی چیزی میشن مبخورن 😑😐 بازم در هر شرایط برای من غیر قابل درکه.

ی استیکر سکوت براش فرستادم و گفتم برو استراحت کن عصر خیلی کار داری فعلا.

بعد خدافظیمون خیلی ناراحت بودم وبغض کرده بکدم نتونستم جلو خپدمو بگیرم و براض نوشتم اینم یکی از اختلافا و تفاوتامون

تو این دوهفته اکثرا دارم تفاوتامونو بهش یاد اور میشم ‌

گفت خب تو خیلی اختلافا داری باهام نه من با تو ، بهش گفتم تو هم هر تفاوتی یا موضوعی هست باید بگی. و گفتم من قصد اذیت کردنتو ک ندارم


فکر میکنم این عکس نوشته خیلی واضح بهم گفت چی ب چیه ، تو یکی از پستای اینستای دکتر شیری بود.

واقعا ما ادما خودمونو بخاژر اطرافیانمون خیلی اذیت میکنیم خیلی

من نمیخوام دل کسیو بشکنم ن باعث بشم دل خودم بشکنه خیلی منطقی و اروم سعی دارم میکنم ک به خودمون بفهمونم ک اشتباه نباید کنیم

خیلی سخته،خیلی وقتا خیلی خوبیا و مهربونیا و از خودگذشتگیاش یادم میاد اما نمیتونم باعث بشم ک یک عمر فرشته عذاب هم باشیم

خودم تا حدودی این داستانو شروع کردم البته اشتباه نکردم،خودمم منطقث دارم تفهیمش میکنم

مامانم واقعا مشتاقه ا-ک دامادشون بشه و خیلی ازش تعریف میکنه،واقعا هم ا-ک نسبت ب خیلی پسرا تعریفی هم هست .


من زندگی ک قبلا با معنویت تر بود و با خدا دوستو رفیق بودیم رو خیلی خیلی دوست داشتم تا الان ک ازش اینقدر دور شدم... جبران کردنش سخته اما به این واقعا پی بردم که میگن با خدا باشو پادشاهی کن بی خدا باشو هرچه خواهی کن

تو زندگی خودم ب تمام معنا لمسش کردم

حقیقتش خیلی سخته ک من اینجوری باشم و ا-ک مدل دیگه ب هردومون سخت میگذره

بهتون ک قبلا گفته بودم تو چنین شرایطی من منطقی برخورد میکنم تا احساسب اینم یه نمونش 😃 ادم ریسک پذیری هستم اما نه همیشه و در چنین شرایطی ، چون اگر منطقی نباشم با زندگی خودم ک هیچی با زندگی یکی دیگه هم بازی کردمو ب مسخرش گرفتم

یه تصمیمی گرفتم البته قبلش ب خودم گفتم تو مریضی دختر واقعا 😂 شماها هم شاید بگید...

اما اگر ا-ک رفت تبریز تشویقش میکنم ادامه بده و رها نکنه.

میدونین ی سری جاها گفتم واقعا به مریم حق میدم چقدر سخت بوده شرایطش تازه اونم دور و بی خبر از ا-ک و ا-ک چقدر بهش کم لطفی کرده باتوجه به اینکه رفتاراش و اخلاقیاتش رو درک نمیکنم اما حق از این نظر میدم بهش ک خیلی سخت بوده براش با رویای مردی زندگی کردن ک اینقدر دور بوده ازش و اینقدر کم در ارتباط بودن

از طرفی چقدر ا-ک گناه داشتهه ک از مریم یه دختر رویای ساخته تو این سالها.... چ علاقه ناکامی....

بازم میگم زمان بهترین کسیه که میتونه خودتو و اطرافیانتو بهت بشناسونه....

خدایا شکرت لطفا کمکم کن که برگردم بهت مثل قدیم بتونم رفیق بشم ..... دوست دارم


/ 0 نظر / 16 بازدید