دلنوشته سی و شیش

سلامممم

کلی خودمو نکه داشتم تو این مدت نیام چیزی بنویسم

اما دیگه داشتم الان منفجر میشدم ک بیام بنویسم چ ها بر من گذشت خخخ

اقا جمعه گفتن ک کلی دلم شکست و ا-ک خودش پیام داد اخر منم ک قول داده بپدم بهش جواب ندم اما طبق اخلاق گندم ک اونم رک بودنه و این ک نمیخواستم دیگه چیزی تو دلم بمونه برگشتم بهش و گفتم ک منتظر بودم خلاصه کلی بحثو حرف البته خیلی کوتاه گذشت و خب فرداش اول اذر بود و روز موعود و قولم ب خودم

اقای فامیل دور هم ک قرار بیاد با مادرشون

بابامم ب مامانم گفته بودن ک شرکت نمیکنن در جلسه و حرف من حرف میم هس ینی من

خلاصه صبحش ک دانشگاه بعدشم اومدم واقعا نمیتونسم نخوابم خوابیدمو بعد حول حولی اتاقو اینامو درست کردم

ااقا یه چیزی بگم من هر وقت ی سری خوابارو میبینم حقیقت میشه ، خواب دیده بودم فامیل دور ک اومده دست گل نیاوردن طبیعتا جلسه دوم باید گل بیارن و تو خواب مامانش میگفتن ک دیدیم دست گل فایده نداره هدیه گرفتبم

خلاصه این بود خوابم ، خواهرمم اومده بودوشیرینی گرفته بود

فک کنم یه ساعتی دیر کردن ، ب مامان اینا گفتم اگ مامانش مث جلسه قبل لباس رسمی نپوشیده باشه میگم نه ، اینو البته ب شوخیو مسخره بازی گفتم،خب طبیعه کسی میره خونه غریبه و مراسم رسمی مثل خاستگاری سعی میکنه شیک و رسمی بره ک حداقل تو دیدار های اول حس خوبی تو ذهن طرف مقابل ثبت کنه

مامانش جلسه اول ب ساده ترین شکل ممکن ک مثلا تو دلش گفته باشه تا سرکوچه میرمو میام لباس پوشیده بودن من ادم ایرادی نیستم اینا رو ک میگم به عنوان ایراد نیس ، بلکه ب خودمون نیگاه میکن و میگم ک سعی میکنیم ترگل ورگلو خوش پوش بریم لباس خاصی هم نمیپوشیما اما حداقل اتوکشیده حداقل اخه ،حالا بگذریم بعد این شوخی من یهو زنگ زدن و اومدن

اقا

نه تنها دست گلی در کار نبود بلکه تیپ مادر داماد دقیقا عینه همون روز تو کافی شاپ هتل بود 😊

بهله ، خب خلاصه اومدنو نشستیمو رفت خواهرم تو اشپزخونه مثلا منم ب بهانه کمک رفتمو مامانپ اونا رو تنها گذاشتیم ، خواهرم در اومده میگه 😂 خره شانس نداری همونی ک گفتی شد

چایی ریخت اورد بیاره مامان گفتن سبکه برگشت دفعه بعد من رفتم ریختم اوردم

خداییش یکم حرصم کرفته بودا اما تو دلم گفتم بیخیال بابا چ حرصای الکی

یکم نشستیمو مامانش گفتن اجازه بدید برن حرف بزنن

رفتیم تو اتاقم 😑😐 خداروشکر مث قدیم نیس دختروپسر ندیده همو ب‌عقد هم درنمیارن والا و مجدد همون جمله معروفم

زمان بهترین چیزیه ک باعث شناخت واقعی افراد میشه

😐😑😓 ببین حق بدید من ا-ک رو با این مقایسه میکردم .... خب اینم متولد۷۲-۷۱بود نمیدونم کدوم اما به شددددت بچه به شدتتت منطق کودکانه اصلا عجیبا یه شوخیا و صحبت هایی ک اصلا خنده داره ینی جا داشت سه چهارسال دیگه ازدواج کنه ، اصن حرفاشو ک اومدم ب مامان اینا گفتم پکیده بودن از خنده ، خواهرم گفت ادم های خوبین اما به درد تو نمیخوردن تو پخته تر هسی 😎اوووف خخخ

حالا ی اتفاقی ک افتاد اون شب وسط جلسه خاستگاری ا-ک زنگ زد 😑 میخواستم جواب ندم اما دست بردار نبود خب اون روز ب قول خودم عمل کرده بودم اما از دیشبش دلم پر بود و دلخور البته هردومون ، دلمو زدم ب دریا برداشتم گفت کجاییدو اینا گفتم خونه و از عمد گفتم وسط جلسه خاستگاری

گفت میخواستم بیام دم خونتون کارتون داشتم ،

نمیخواستم دوری ک قرار بود پیش بیاد با دلخوری باشه گفتم بهش یک ساعت دیگه زنگ بزن گف باشه پس من یکم میچرخم

اینم بگم این حرفمو اگر فامیل دور چنین شخصیت کودکی نداشت نمیزدم و مطمئن بودم جواب من به فامیل دور نه هست بعد چنین حرفی ب ا-ک زدم

رفتن فامیل دورو اینا و منم زنگ زدم ا-ک گفت پایینم خیلی وقته

گل نرگس رو ک یادتونه ، مطئن بودم خریده😞بیچاره ا-ک تاحالا ب اون شکل نتونسته سوپرایزم کنه خیلی هم تلاششو میکنه ها اما خب این شناخت اخلاقی ک نسبت بهش دارم دستشو رو کرده

بل اخره خواهرمم موضوعو فهمید و من قسمو ایه ک هیچکسی نفهمه ، اونم گف خب ما ک میدونسیم اخر پیش میاد این موضوع بار ها هم بهت گفتیم ک بهم میاین خودت میگفتی نه

مامانم گفتن براش شیرینی ببر ، رفتمو سوار ماشینش شدم یکم حرف زدمو یهویی دسته گلو بهم داد منم یکوچولو اول غر زدم ک الان وضع اقتصادیت خوب نیسو اینا بعد کلی خوشحالیمو با تشکر بروز دادم و خوشحال شد ، اما حق بدید دلخور باشم ک اول دی اونم تو اون وضع من اومده بود .... راسشو بگم از مامانم براش غول ساختم و گفتم من اینو ببرم خونه بگم چی بگم کی اورده بگم ب چ مناسبت نمیگن بهم اول دی هس و چرا این حرفا

کلی عذر خواهی کرد و گفت حق دارن و کمی از وضعیتش گف و ایت ک چرا جمعه نیومده بود و نمیخواست اوقات منو تلخ کنه بخاطر ناراحتی های پیش اومده ، من نرم نشدم با این حرفاش

بعدشم خدافظی کردیمو رفتیم اون شب بازم پیام ردو بدل شد ،پرسید ک مامانت چیزی گفتن گفتم نمیخوام دربارش حرف بزنم اما درارتباط نبودن ما قطعیه ، حالا مامانم نگفتنا اصن دعوا اینا هم جایی خبری نبودا اما اینجوری جلوه دادم

گفتم ن پیام ن زنگ ن دیدار ن هیچی و اون شب تموم شد......

دلتنگی خیلی زودتر اون چیزی ک فکرشو میکردم اومد سراغم و مادام یک سوال تو ذهنمه ک ایا این دوری عادت میشه؟ خدامیدونه چقدر جلو خودمو میگیرم برای چیزی نگفتن.اون شب بهش گفتم وضع ک منو میبینی با خاستگارا اگ رفتیو شیش ماه دیگه خواسی بیای بدون نیستم ... گفت زودتر اون چیزی ک فک کنی میام

با تعجب نوشتم زودتر! گفت معلومه ک بهم شک داری....

نمیدونم حرفاش ینی چی اما همین ک دلتنگشم ینی نباید فراموش بشه

................

یه خاستگار سمج چند هفتس ک زنگ میزد همون ک یه بار بخاطر دندونم کنسلش کردیم بل اخرههه بعد فک کنم یه ماه امشب قرار گذاشته بودیم بیرون

با مامان عهد کرده بودیم این اخریشه و دیگه راه نمیدیم تا ا-ک معلوم بشه کارش .اینم چون سمج بودو دست بردار نبود

بعدظهرش با صمیمی ترین دوستم بیرون بودیم گف حالا از کجا معلوم این بهتر باشه گفتم ن میدونم اینم مث بقیس

اما ای دل قافل ک دوستم راست میگف پسره بد نبود و تعجبی از این ک خواهرشم اومده بود 😐 وا

تو جلسه های خاستگاری ادم ی حدسایی درباره طرف مقابل میزنه ، مثلا برا قبلی گفتم با احترام نمیحرفه یادتونه ک دقیقا همینطور بود یا برا قبلیه ک چند ماه طول کشید جلیه اول بخاطر ابی ک سفارش دادن گفتم خسیسن و همون شد دقیقا

اینو من صفت بد ندیدم زیاد توش اما یه چیزی رو ک فک میکنم داره اینه ک حدس میزنم از اون مدل پسراس ک انعطاف پذیر نیس و فقط حرف خودش رو میخواد ب کرسی بشونه و بگه منطق من درسته 😑😐 منم ک یه دنده ..... وگرنه در حالت معمولی ادم بسیار خوبی میومد اینا ک گفتم حدسای منه ، مثلا گف من کار رو برای خانوما شایسته نمیبینم زیاد😓

دصورتی ک من دوس دارم کار کردنو هم کار نکردنو خخخ و این ک یه نفرو میخوام ک تشویقم کنه مشوقم باشه

تو خونه ک اومدم کلی جو گیر و گیج بودم ب شدتاااااا

خلاصه ی کاری کردم البته بگم من زیاد اعتقاد ب تفعل زدن به قرآن ندارم مگر در شرایط ضروری ک اونم اگر گرفتی باید باید بهش پایبند باشی وگرنه جوالشو میبینی این موضوع قبلا برام ثابت شدس

خلاصه گفتم بذا برا این ک دلم اروم بشه اینترنتی بگیرم نخندید بهم

بسم الله گفتیمو کرفتم بسیار بد اومد نوشته بود برای ازدواج بسیار بد و پشیمانی 😓😐

یه لحظه به خودم اومدم گفتم واقعا خولما چرا باید یهویی استرس بگیرمو حول کنم ول کن بابا هر چ امد خوش امد ، مامان اینا ک اصلااا حالشو ندارن دیگه کسیو راه بدن خونه ، گفتم اگر زنگ زدن بگید اجازه بدید یک جلسه دیگه باهم برن بیرون صحبت کنن، ن پسشون زدیم هم منطقی و با شناخت جواب دادیم . و من هنوز ب اینم ک کسی برام مثل ا-ک نمیشه و همه میگن شما دوتا خل رو برا هم ساختن هعیییی دنیای اشغاللل دلم میخواد فوش بدم ایششش

چ کردی با جوونا واقعا به جون خودم عذای جهیزیه و خرجو مخارج ایندمو گرفتم

یه اتفاق بدی ک تو زندگیمون افتاده رسیدن به یک سوم حقوق مامانه ‌ خب طبق حرفای قبلیم ما با حقوق مامان ک داستان داره این حقوق زندگی میکنیم پدر گرام ک یک ارزن هم خرج نمیکنن ک ، مامانم اومدن خونه و گفتن میم باید دست به عصا راه بریم ، ینی تا میتونیم خرج نکنیم و این ماه پرخرج ترین ماه برا من بود اتفاقا گفتم چی شده گفتم از کله حقوق اینقدر ریختن من 😱😮😮😮وات مگه میشه

چرااا

حقوق رو باید زیاد کنن ن کم اینطوری. دستمون هیجا بند نیس خوردو خوراکم به زور میتونیم بگیریم ، دانشگاهو دندون پزشکیو چه چه 😐😐

وام نگرفتید!گفتن نه یه لحظه مامان رفتن تو فکر گفتن نکنه برا وام داداشته

بله مادر عزیز بنده سال ها پیش‌ضامن برادر گرام شدن و الان باید بازخواست پس بدن 😐 نامردددددا حداقل نصف حقوق نه دو سوم ک نتونیم زندگی کنیمممم

😑😐😕😑 بعد بگید دختر بده ، پسر این همه بلا میاره سر ادم تازه فرمودند بهتون میدم پولتونو برمیگردنم ، ینی عمرا داداش من چنین کاری کنه مامان ک میگن تا شیش ماه همین اشه و همین کاسه میگم اخه ینی چی ب شما چ ربطی داره اون دیکه ۴۰سالشه شما باید بدهیشو بدید اونم هار هار هار بخنده پرووووو، اخه کی میگه وقتی بدهی داری بری اتاپاشغالی ک ب دردت نمیخوره بخرییی اخهههه

واقعت دارم حرص میخورم وحشتناک ببین این مدت میتونن چقدر منو پیر کنن اخه

چقدر نامرده ، دفعه قبل خدا میدونه چقدر گریه کردم ک مامان ضامنش نشن و وام نگیره اووووو تا کلی وقت قهر بود داداشمو خدا میدونه چقدر بهم بی احترامی کرد

اما موفق شدم. وگرنه مامان عزیز الان معلوم نبود چ وضعی داشتن ....

چوب بی عقلی یکی دیگه باید ما بخوریم ..... امیدوارم ب ژودی بتونم برم سر کاری

اخه اگر وامو برا کار ب درد بخور خرج میکرد ی چیزی ن این کارای ب درد نخوری ک تهش شکسته خالیه 😑😕😐 بی عقلی بی عقلی

باورتون میشه ب من حسودی میکنه یه مرد ۴۰ساله 😐😃 ب روم اورد تو بحثو جدلی ک سره ضامن شدن مامان بود ک چرا برا میم فلانو بهمان میکنید اما برا من 😑😕 خجالت داره تو به یه بلوغی رسیدی و متعهد سدی ک یک زندگی رو بچرخونه ک رو دوش توه اون وقت اینو ب مامان میگی !!!! هرجی ی زنو ی دخترو میخوای بگیری ک تازه ی مردم اویزونشونه هیچ خرجی نمیده فقط میاد میخوره میره و هیچی

هعیییی خپا شکرت خودت خواهش میکنم کمکمون کن خواهش میکنم



/ 3 نظر / 21 بازدید