دلنوشته بیست و یک

سلام

والا چه عرض کنم چیا شدو چی نشد خخخ

اول این ک ممنون بابت نظراتتون و همفکریاتون

دیروز که جمعه بود قرار بود بعد اذان طرفای 5 نیم 6 ح-پ بیاد دنبالم ک بریم بیرون و صحبت ها و من اخرین تیرم رو بزنم

من ساعت 5 ربع آماده شدم ک هر وقت اومد گوش زنگ باشم بنده خدا رو معطل نذارم نگو خودم باید منتظر میموندم فک کنم 7 نیم سرو کلش پیدا شدو زنگ زد خونمون ک بیاین پایین

رفتم ... برام گل خریده بود

اقا من نمیدونم این منو میبینه حول میشه یا واقعا این مدلیه ... خدایی دست فرمونش خیلی بده اقا ب دور از هر چیزی :| نسبت به مرد بودن و این ک میگن دست فرمون اقاون فلانه و بهمانه :( من واقعا خوشم نمیاد از این وضع رانندگی نمیدونم چطوری توصیف کنم خیلی کند و بی ملاحظه مثلا انگار توجه ب ماشینای اطراف نداره خلاصه نمیدونی بترسی یا حرص بخوری خخخ

قبلا گفته بودم من عجولم و اون شاید بی اندازه صبور

شاید هم من اشتباه حدس میزنم

خلاصه دیشب گفت دوتا کافه دوستام بهم پیشنهاد دادن و بریم گفتم هرطور میدونید(اقاااااا به حرفتون گوش دادم و به تصمیم خودم عجله نکنین) خلاصه سمت یه پارک بود این کافه ها تازه زنگ زده ب دوستاش ادرس دقیق رو بپرسه

تو مسیر ب من گفت : ا راستی از شما نپرسیدم چه گلی دوست دارید بعد گفت خو چ رنگی دوست دارید . منم وقتو غنیمت شمردم خخخ و گفتم وای من اصلا نپرسیدم چ ماه وروزی هستید گفت فلان ماه و روز شما چطور خخخ منم گفتم سه شنبه تولدم بود هی وایو ووی کردو وای ببخشیدو نمیدونستمو تولدتون مبارکو اینا گفتم خب میتونید جبران کنین اونم گفت ب باشه گفتم ن بابا شوخی کردم (حالا من تو دلم میگفتم وایییی میخواد چیجوری جبران کنه) خلاصه رفتیم پیاده از پارک ب سمت کافه رفتیم اقا جا دشمنتون دخترا البته خالی :| اقا من خیلی حس خوبی با کفش پاشنه بلند ندارم اون بنده خدا هم یه چند سانتی اصلا از من بلند تره خیلی فرقی نیس ( من دوس میداشتم همسر ایندم قد بلند باشه پیشششش خخخ) حالا ایندفعه گفتم بذار پاشنه بلند بپوشم تق تقی :((((( به غلط کردن افتادم پا درد میگیره ادم . ایشونم ک منو از تو پارک پیاده بردن تا مقصد تازه مقصد ک چ عرض کنم

رسیدیم دیدیم جایی خبری نیس اصلا یه کافه کوچولو مچول بود اصلا جای خوبی نبود برایه دو سه ساعت حرف زدن :| گفتم بهش حقیقتا جای مناسبی نیس برای چند ساعتی ک بخوایم صحبت کنیم ( اقاااااا میخواستم برم ی رستورانی چیزی دیگه ) خلاصه خودم باز یه پیشنهاد یه جایی رو دادم که یک مجموعس ک تعدادی کافی شاپو رستورانو فست فودی های بزرگ بود . اوکی داد و اون مسیر رو با اون کفشا باز برگشتیم :((((((( و من فهمیدم اینا اصلا اهل گشتو تفریحو پارکو مسافرت به اون شکل نیستن در واقع پارکو اینا ک اصلا خیلی کم ( اشتباه قضاوتی ک اون بار کردم فکر میکردم اهل مسافرتن) در صورتی ک من ادم اجتماعی هستم و خانودم پاش بیفته اهل مسافرتو بیرون رفتن هستن خیلی نه اما پایه هستن در هر شرایط . خلاصه رسیدیم اونجا و هی گفتیم کدومو انتخاب کنیم من ک دلم میخواس بریم رستوران اما ی نه عجیبی تو چشمای ح-پ بود ک گفت باشه مشکلی نیس بریم منم گفتم اگر میدونید من کافی شاپ اینجارو امتحان نکردم میخواین بریم گفت ن دیگه اگ شام نخودید و بخوایم چند ساعت صحبت کنیم اونجا مناسب تره . (نیس من دلم نمیخواس بریم شام بخوریم ) خلاصه رفتیمو و منوی عزیز رو باز اوردن خخخ

گفت شما همیشه انتخابو میفرستید سمت من اینبار شما انتخاب کنین گفتم خب شما اول انتخاب کنین بعد من . ارزون ترین غذا ک جوجه بود رو میخواست سفارش بده .... بعد من گرفتم ی نگاه انداختم انگار ک مثلا اهمیتی نداره قیمت ها گفتم خب حقیقتش من قبلا اینجا شیشلیک تست کردم عالی وبده خواهرمم دفعه قبل گفته بود رفتم چلو گردن امتحان کنم حالا نمیدونم بعد ی بوی ماهی اومد گفت میخوای ماهی رو امتحان کنین گفتم بدم نمیاد اما من یشنهاد میدم شما شیشلیک امتحان کنین اول گفت باشه من مردد بودم چی انتخاب کنم گفت میخواین سوپ بخوریم بعد انتخاب کنین و این بین حرفاتونو بزنین گفتم خب باشه مشکلی نیس فک کرد من سوپ نمیخورم میخواس یکی سفارش بده بعد گفتم منم میخورم . ... خلاصه سوپو اوردنو حیف خودم و تموم شدنش من همه سوالات و شرایطم رو گفتم و ازش خواستم خود واقعیش باشه ن اون کسی ک طرف مقابل براش خوشایند باشه ...

اهان اینو نگفتم تو مسیر ازش پرسیدم شما به چ جمع بندی رسیدید اون برای اولین بار خیلی رک بهم پفت خب من شمارو دوست دارم :| من هیچ عکس العملی نشون ندادم . وا حرفایی میزنم خو باس چیکار کنم حقیقتش من هنوز خوشم ازش نمیومد یا دوست داشتن اما بدمم نمیومد

حالا بر میگردیم ب قسمت شراطتو سوالا اینا بعد اخر این حرفا بهش گفتم درباره این شرایط فکر کنین و جمع بندیتون رو بگید اگر مایل بودید گفت نظرم همونه ک گفتم :|

حقیقتش برداشت مثبت شاید همون وقت ک پیشش و تو جوش بودم داشتم اما فرداش ک امروز باشه درباره حرفاش و رفتارش ک فکر میکنم حقیقتش به جمع بندی مثبتی نرسیدم از نظر اجتماعی بودن اینده و خیلی مسائل نتونستم نتیجه خوب یا مثبتی برای اینده خودم پیدا کنم

خب تا حدی میتونم تایید کنم ک خسیس بودن شاید موجود هست البته اینا احتماله و شاید قضاوت و پیش داوری ... از نظر اجتماعی بودن حس میکنم این موضوع نسبت ب من کمتره ... از نظر تفریحی گشتن و اینا خب ...

هم خوبی دارن هم بدی اما نمیتونم بگم کاملا مثبتن یا کاملا منفی. با این ک مامانش زنگ زده بود برای شماره اما یک کلمه از شماره گرفتن صحبت نکرد

و موقع خدافظی حتی اسمی از خداحافظی ک مثلا ما میریم مشهد و اینا نبود. وقتی منو رسوند بهش گفتم که در باره شرایط و حرفای من فکر کنه اگ واقعا به نظرش این شخصی ک من هستم رو میتونه قبول کنه ک در خدمتیم در غیر این صورت خودشون میدونن و گفتم من تغییر نخواهم کرد اونم گفت من گفتم قبلا بهتون قصد تغییر دادن کسی رو ندارم

ی موضوع منفی ک مث رانندگیش رو مخمه موقع خداحافظیه . اقا خو من دیدم و بودن ادمایی وقتی میرسوننت ادب حکم میکنه صبر کنی طرف بره بعد پاتو بذاری رو گاز د درو

:|

ح-پ تا پیاده میشی میگی خدافظ پاشو میذاره رو گاز و میره :| نمیدونم کسی پشت سرشه این سه بار من هاجو واج فقط نگاه میکردم ک وا چ خبرررررته

نمیدونم منو مامانم حس میکنیم یکمی شاید از سمت خانواده نشعت میگیره این رفتا را و شاید از اون سمت هل داده میشه

به نظر من چون خیلی دیدم اطرافم اگر پسری دختری رو دوست داشته باشه برای شناخت و رسیدن بهش عجله میکنه

ن این ک طرف رو سه ماه علاف کنی اصنم عین خیالت نباشه ک بابا طرف خاستگار داره جدی جدی .مثلا امروز من از دانشگاه اومده و نیومده مامانم در اومدن میگن حالا اینی ک فردا قراره زنگ بزنه من چی بگم اصن نمیدونم کیو میگن چیکارس چیه اصن . ینی اینقدر خیالش راحته از طرف مقابلش!

یا این ک بحث مادیات بود گفت من ازدواج کنم برای زندگی و خانوادم سعی میکنم همه چی فراهم کنم منظورم این نیس بریزو بپاش کنم منظورم هدفامه اول خونه بخرم بعد ماشین و بعد یه سیستم کاری :| یک مرد در 30 سالگی چنین حرفی بزنه

ن این ک بگم بده خوبه اما خب وقتی به تلاشش تا ب الان فکر میکنم کمی ناامید میشم

از سمتی سیستم کاری رو اینجور معنا میکنن ک کارو به یه حد برسونی ک کامند بگیری بیان برات کار کنن خودت زیاد دیگه کار نکنی بعد بگن البته الان تو این شرایط اقتصادی نمیشه ها :)

من میدونم اکثر مرد ها دوست دارن یه چنین سیستم و شرایطی رو اما وقتی از طرف مقابل جربزه رو نمیبینی چنین حرفی خنده داره شاید و این ک شاید طرف مقابلت اصلا کاری نیس . اما من این موضوع رو قبول دارن ک اکثر مردا دوس دارن یک کار مستقل و تکمیل رو ...

فکر میکنم تا حدی معلوم شده جوال من چی هست . . .

درباره ا-ک نیمدونم بگم یا ن...

شرایط رو برای خاستگاری و خواستن داره جدیش میکنه ....

من بهش گفت اگر خواسته تو اینه ک ب تو فکر کنم برای این امر باید بدونی من دوست داشتن رو کاملا فاکتور میگیرم و کاملا منطقی طرفم رو میسنجم و گفت منم همینو میخوام ازش خواستم حرفای متفرقه باهام نزنه و صرفا اگر میخواد اشنایی صورت بگیره باید از پدرم اجازه بگیره ک ب صورت رسمی شروع کنیم ب شناخت هم

بهم گفت این موضوع ماله امروز دیروز یا اون وقتی ک بهم گفتی نبود و شیش ماه تو فکرش بوده .... نگفته تا شرایطش معلوم بشه نمیخواسته تا کسی وجود داره کاری کنه

حرف مریم پیش کشیده شد . این ک همیشه دربارش نصفه کاره حرف میزد یا این ک این چه وضع مسخره ایه ک بین ا-ک و مریم هست همیشه سوال بود برام .... برام از سیر تا پیاز موضوع رو گفت و گفت الان ک پا فشاری داره برای قولش بخاطره عذاب وجدانی هست ک وجود داره . اون دختر معلوم نکرده ک تا به الان برای ا-ک منتظر مونده یا واقعا نمیخوادش ... این ک اگر ب پای ا-ک نشسته تکلیفشو معلوم کنه و بهش توسط پدرش بگه ک این قضیه نمیتونه ادامه دار بشه بخاطر پدرش و علاقشون سردو سردو سرد تر شده ... گفت چکار ها ک نکرده برای این موضوع



اما من باز هم هیچ اطمینانی بر این حرفا و صحبت ها ندارم

بخاطر خودش اول حرف مشاور رو کشیدم جلو ک بره با مشاور حرف بزنه تا شاید کمکی بشه تا عذاب وجدانش برطرف بشه

اما امشب خودش پیشنهاد داد ک منم برم تا درباره خاستگاری از من هم صحبت کنه چون من گفتم بهش ک تا مطمئن نشم این وابستگیه یا واقعی و این ک ایا مطمئنن ربطی بهم داریم یا ن من هیچ قطعیتی ندارم ک بدم . خودم مشاور سراغ دارم با این ک هزینش بالا بود اما مشاوره مربوط به دادگاهو اینا هست و ب شدت تجربش بالا اما ا-ک قبول کرد

من بهش گفتم باید به مامانشم بگه و با مادرشم ک درجریان احساسات پسرش و حتی شناخت من هست قرار بده .

من هیچ قضاوتی درباره ا-ک نمیکنم تا ب صورت رسمی و واقعی ازم خاستگاری نکنه و اجازه نگیره از پدرم هم این ک باید یک سال اشنایی طول بکشه و ذهنش از اون دختر کاملا فاصله بگیره و عذاب وجدانش برطرف بشه

تا برسیم به شرایط و صحبت های جدید

قبلا هم گفتم بخاطره وجود نداشتن تکیه گاه در زندگیم نمیتونم به سادگی حتی ب شخصی ک 5 ساله جلو چشمام بوده همه زندگیش اعتماد کنم ... سخت نمیگیرم اما نمیشه ب راحتی بیخیال خیلی از تفاوت ها شد

راستی گفتم تفاوت درباره مذهب و خانواده صحت کردیم ن کاملا اما ب ی قطعیتی رسیدم و حتی شرایط خودم رو بهش گفتم اونم حق داره فکر کنه .

تو خیلی شرایط باهم بودیم حتی با مامانش و ا-ک مسافرت سه چهار روزه رفتیم .. اما بازم اینا دلیل نمیشه بگم میشناسمش شاید خیلی رفتاراش قابل حدس باشه واسم اما ب عنوان همسر به اون شکل بهش نگاه نکردم....


/ 2 نظر / 25 بازدید