دلنوشته بیست و هفت

سلام.

موضوعی که پیش اومده و فکر میکردم یک وابستگی سادس اما الان میبینم فرا تر از این حرفاس

همیششششه ی خدا دلم نمیخوام یهو عاشقو دلباخه یکی الکی بشم و مث دخترای همسنو سالم اصلااااااااا نبودم حتی یک درصد و این رفتارا و دوس پسر و دوس دختر بودنشونو دوست داشتناشونو مسخره میکردم مسخره که ن تو دلم کار مسخره و چرتی میومد

خودمو تو این دام ها ننداختم خداااااااااااا روشکر

یه چیز دیگه هم ک هس اینه ک اگ تو دخترای فامیل یا دوستام بپرسید میم عروس بشه چطوریه خندشون میگیره

چون اصللللللللا بهم نمیاد تازه قبلنا بدتر بودم الان یکم احساسی شدم اما قبلااااا واییییییییییییی یه ذره احساس جلو کسی بروز نمیدادم دوستی کسی ازم درباره لباسی چیزی نظر میخواست میبخشید با یُبس ترین قیافه ممکن روبرو میشد خخخ چقدر من واقعا ب خودم احترام میذارم

اصلا پسرارو ادم حساب نمیکردم اینو واقعا میگم

حالا خلاصه

نمیگم اسمش عاشقیه اصلا. چون تو زندگیم اصلا تجربش نکردم منظورم با جنس مخالفه . الان فقط مطمئن شدم که این وابستگی نیس و دوست داشتن واقعیه

اما

میترسم تبدیل بشه ب همون عشقه. ای به جون خودم هنوز چندشم میشه از این اسم خخخ تازه میگن مقدسم هست

از این میترسم یک احساس یکطرفه باشه

همیشه نوشته هام ک نباید شادو شنگول باشه اصلا اینجا اومدم بنویسم ک تخلیه به ذهنم فقط فقط اروم بشم از این همه فکررررر

ینی اگ میشد صدای فکرو مغزو شنید اطرافیانم سرسام میگرفتن اززززززززز بس شلوغه خداییی یه وقتایی ک میخوام بخوابم و خستم ب جون خودم دقیقا اینجوری رفتار میکتنم اول میگم بهشون اروم باشید سعی میکنم ذهنمو متمرکز کنم تصور کنم فکرامو ریختم تو سطل اشغالی یا پشت درن و نمیذارم بیان تو اما از بس یه سریشون نفهمن مجبور میشم یه داد بلند تو ذهنم بزنم و بگم توررررررو خدا خففففففففه بشیییییید

ب جون خودم این درگیری یه سری شبای من و اوقات خستگیمه شاید باور کردنی نباشه خخخ

اما در کل من ادم زیاید تخیلی و فکری هستم

فکری بودن خیلی جالب نیس چون خودم اذیت میشم

داشتم اینو میگفتم ک میترسم دوست داشتنه یکطرفه باشه از بعد مشاورم و بعد صحبتم با ا-ک دیگه تقریبا یک برنامه مشخص دارم ک :

تا پایان این هفته همه چیز باید و الی بلا مشخص بشه وگرنه ا-ک معلوم میشه خیلی هم مضطرب نیس برای این موضوع و اهمیتی نداره من باشم یا نباشم .و پیش من یه ادم بد قولی میشه

چند وقت پیش ها اقراق کرد که عاشق شده .... فکرشو نمیکردم با این همه غرور اینطوری بهم بگه دوست داشتنشو اصلا فکرشو نمیکردم

و البته

به شدت باهام صحبت کرد که کاملا در این باره به غیر احساساتمون منطقی فکر کنیم و منطق رو قربانی احساسمون هرچند دوسش داریم نکنیم چون میدونیم ریسک نمیشه کردبه قول خودش ازادی عمل ...

ک من البته اینو قبول ندارم این حرفشو

از اینطور منطقی بودنش خوشم میاد

اما

من سعی کردم خیلی کم پیام بدم ... اونم پیامم نمیده تا دیگه شب ک شد فارق شد ذهنش از همه چی پیام میده ....

من از این موضع ناراحتم واقعا......

از شنبه هم رفت تهران تو این سه روز تهران بودنش کله مکالمات ما 7-8 پیام بیشتر نبود..... این منو دلگیر تر کرد

اینجاست ک میگم ادم فکری بودن خوب نیس

هر چند بهش حق میدم وقتی میره همیش دنبال کاراشه اینبارم مامانجونشو برده خب اون بنده خداروهم میبره خونه پسراش و سرش گرمه فامیله

اما منو ب اندازه یک پیام یا یک زنگ حالم رو نمیتونست بپرسه؟ . . . .

من تو دلم این مدلی حس میکنم ک ا-ک هنوز از نظر این ک متهد بشه

گرچه الان نیست اما به اندازه یک دوست ک میتونه باشه ...

و از نظر این ک مسئولیت پذیر باشه امادگی نداره

این رو مطمئن نیستم اما از رفتاراش برداشت میکنم

نمیدونم شاید الان ک دوست داشتنم بیشتر شده ای مسائل برام نمود میکنه و ا-ک عوض نشده همون ا-ک قبلیه

اما واقعا حساس شدم خیلی خیلی ب رفتارش برخورداش شوخیاش معاشرت هاش

شکاک با حساس فرق داره

ادم شکاک تصور سازی اشتباه میکنه و کلی اما اگر ها برا خودش میسازه

اما حساس بودن اینه ک رفتارش درقبال خودت برات مهم میش

یه همچین چیزی


وای از یه موضوعی بگم ک عینا چند وقت پیش برام ا-ک گفت . حرف پس نکشیدن خونواده ها تا مشخص نشدن تکلیفمون بود ک میگفت اگ اونا ب این زودی بفهمن هی میخوان دربارش حرف بزنن شوخی کنن چیز بگن

:| و من این کارو کردم خیلی وقته

البته از گفتنش ب مامانم پشیمون نیستم و به عنوان یک دوست صمیمی بهشون گفتم و اعتمادی ک باید بینمون میبود و خب مامانن دیگه

حالا ک دقت میکنم با توجه به حرف ا-ک روزی نیس ک مامان من حرفشو پیش نکشن هرچقدرم میگم باباجان ن به داره ن ب باره من تا تکلیفش روشن نشه هیچ حرکتی هیچی نمیگم باز روز از نو روزی از نو :| کلافه دارم میشم واقعا

امشب ا-ک برگشته از تهران . من نمیدونم فردا اگر پیام داد چ برخودی داشته باشم چون خودش میدونه تا پایان هفته و تا پایان آبان هرکاری کردنیه باید کرده باشه پیگیریا حرفا و و و به صورت جدی بهش گفتم این تو بمیریا از اون تو بمیریا نیس

خستم از این ک غرورم رو بشکنم در صورتی ک مشاورم گفت اسم این غرور شکستن نیس . خودت رو از ی سری افکار نجات میدی

من دوست ندارم اولین تجربم اینقدر نامعلوم باشه .... امیدوام اولین تجربه و اخرین تجربم باشه اگر به خیره و صلاح خداست

از مامانم گفتم ..

چند روزه ک رو این موضوع ریز بین شدن ک چقدر مادرم بهم وابسته هستن اینو تو پست قبلیم گفتم اما اتفاقی ک چند شب پیش افتاد این بود ک من میخواستم خونه یکی از دوستام ک نزدیک داشنگاه شب بمونم و مامانم طبق معمول به یک دختر 24 ساله اجازه ندادن خخخ چقدر من مستقل البته ربط ب این چیزا نداره

بعد ک اومدن خونه لابلای حرفاشون یه جمله گفتن ک جیگرم اتیش گرفت و من مطمئنم حرف دلشون بود

گفتن بیچاره اون خانوما تنهان و بچه و دختر ندارن ک براشون چیزی تعریف کنن دق میکنن .....

خدایا من نمیتونم تنها بذارم مامانمو .....

حالا انجا جدی تنها گذاشتم خخخ

اقا من ک این حرفا رو اینجا میزنم دلیل بر این نمیشه صبح تا شب من از این حرفاس خخخ نه از 100 درصد شاید 5 درصدش این جور مسائله چ بدونم ا-ک ازدواجو دوستیو این چیزا بقیش درسو کارو یه عالمه داستان دیگس ک خیلی تعریفش نکردم

بیشتر چیزایی رو میگم ک نمیتونم بیانش کنم جایی و ذهنم باس تخلیه بشه ازشون

از حساس بودنم رو ا-ک یه چیز دیگه بگم اقا ی دوست ب اسم صاد دارم همون ک گفتم میخواستم شب بمونم خونش

این دختر از یکی از شهرستان ها اومده اینجا خونه گرفته خب زندگی بدی ندارن اما ب شدت داره رو موضوع مستقل شدن از خانواده ویه خونه تهران گرفتنو زندگی کردن داره فکر میکنم . فقط 18 سالشه

درصورتی ک نه هنوز هدفش معلومه ن تلاشی میبینم انچنان :| ینی خودمو با این بچه های این دوره ک مقایسه میکنم افسوس میخورم ک چرا اینقدر راحت دارن تلف میکنن عمرشونو من خودمو برا اون هدفی ک دانشگاه داشتم کشتمممممممممممم ب معنای واقعی :| اما این بچه ها رو تا وادارشون نکنی و مجبور نباشن کاری نمییکنن نمیدونم واقعا ب جایی خواهند رسید ؟!!!

اینم بگم با این وضه ینی صاد خانوادش هم خیلی اهمیتی ندارن درصورتی ک من ب شدت جون مامان اینامو میزنم و مادر من اجازه ندد برا کاری واقعا قبول میکنم رضایتشون مهمه

خلاصه قراقر بر این بود بیاد نمایشگاه اما خب نمایشگاه رو امسال طوری چیده بودن ک کسی رو نیاز نداش. صاد هم در حال حاضر بشدت نیاز ب کار و کسب در امد داره

واقعا این طرز فکرا برام قابل قبول نیس

ب نظر من هرجا ادم باشه یک راه پیشرفتی هست تو وقتی نمونه کاری یا تلاشی نداری چطور میخوای بری اون بالا بالا ها و مستقل بشی

خلاصه روی این بنده خدا خیلی کرش دارن چ از پسر های دانشگاه چه و چه و چه .... خودش هم خب شیطنتش گل میکنه و ملت رو زیاید اسکول میکنه

یه حال خاصی ک من هم سن اینا بودن دوست نداشتم این شیطونیا رو

ب ا-ک گفته بود ک من کار میخوام و اک هم گفته بود من بازاریاب میخوام اما تا تجربه نداشته باشی ممکن نیس میتونی ب عنوان کار اموز بیای چند ماهی .منم به صاد گفتم از پول خبری نیس و تو رفتیو اومدی فک نکن زود ب درامد میرسی

این ک میگم رو ا-ک حساس شدم یه موردش اینجاس البته منطقی هم فکر کنی چون من صاد رو بیشتر میشناسم پس منطقی نیس بیاد کاراموزی چون رضایت پدرش و ب مشکل خوردناشو نیاز ب درامدش هم مهمه ک واقعا هیچ برنامه ای نداره و نمیشه روش زمان گذاشت

این موضوع رو با ا-ک امشب زنگش زدم درمیون گذشتم و ب شدت باهاش خشک برخورد کردم گفت چهارشنبه ک دانشگاهی میام یه کاریش میکنیم بل اخره این موضوع رو نم گفتم نیستم گف ینی چی ینی دانشگاه نمیری . گفتم کلا هیجا نیستم ... چون خیلی ازش بخاطر هیچ خبر گرفتنی دلخور بودم

شاید نباید در برابر اون خوبیایی ک داره دلخور باشم ازش چون میدونم خیلی کار داشت وقتی قرار بود تهران بده

از طرفی میگم مگه چقدر زمان میبره ی پیام ....


/ 3 نظر / 19 بازدید
cloudy-marble

من حس میکنم که تو خودتو بین زمین و هوا نگه داشتی. از یه طرف هنوز تکلیف ا-ک و مریم مشخص نیست که بتونید قشنگ با هم دیگه مثل کیس ازدواج رفتار کنید. از اون طرفم امکانش نیست که تا اون موقع کاملا قطع ارتباط کنید. اینه که جفتتون موندین بین زمین و هوا.شاید بعضی از رفتارهای ا-ک که ناراحتت میکنه بخاطر اینه که اونم نمیدونه دقیقا رابطه بینتون چیه و در چه حد باید باهات در ارتباط باشه. فقط امیدوارم زودتر تکلیف ا-ک و مریم روشن شه. تا اون موقع سعی کن اصلا به هیچی مربوط خودت و ا-ک فکر نکنی.

winterflower

تو عاشق شدی ولی ا-ک نه ... ضربه میخوری از این عشق یکطرفه ... مراقب باش ... مادرتون هم مثل تمام مادرهایی که دختر مجرد توی خونه دارن، رفتار میکنه

winterflower

مگه قرار نگذاشته بودین تا تکلیفش با خودش روشن نشده ، تماسی نداشته باشین . پس چرا بابت احوال پرسی نکردن ازش طلبکاری؟