دلنوشته سی و سه

سلام سلام

دوشنبه شب منو مامان خودمونو کشتیم تا وسایل مهمونی سه شنبه رو اماده کنیم از 6 ک رفتیم تو اشپزخونه ساعت 3 بامداد اوومدیم بیرون یعجنی جنازهههه

من رفتم دیگه گرفتم خوابیدم تا 10 اینا ک وروجکای داداشم بیدارم کردن وای دلم میخواست لهشون کنم خخخ

دیگه ب زور پاشدم رفتم سر ادامه کارا ینی دسرررررر درست کردن من عااااااشق آشپزیم دیووانه وار

بعدشم کلی سمبوسه و فلافل سرخ کردم و مجدد ادامه دسر ها دیگه دم دمی ک میخواستم مهمونا بیان رفتم اماده بشمو ی دوش بگیرمو این ختسگیه بره

ب مامانم میگم اخه من ننم ابادانی بوده یا اقام ک داریم غذا ابادانی میپزین تازه میخواستم همه سمبوسه و فلافلا رو سرخ نکنم گفتم زیاده :| خوبه سرخ کردیم

فامیل مامان اینام کلا مدلشون لحظه اخریه با این ک مهمونی خانومونه بود اخررررررر اخررررر کار میان ینی پدر صابخونه در میاد خخخ دیر تریم موقع ممکن میرن مهمونی

و ما با تمام کمبود وقت تونستیم همه کارو تموم کنیم خخخ

زن داداشم ک دندون پزشکی بود تا ظهر وقتیم اومدن تا شب خیلی همکاری نمیکنن:) فک کنم میخوان همون حس مهمون بودن عروس حفظ بشه خخخ چه خواهر شوهر بدی اقا اینجا دیگه وبلاگ منه مث مغزمه ک حرفا توش میگذره خو دلم میخواد بگم و بنویسم غیبت کجا بود خو

مامانم امروز اومدن بهم میگن من فک کردم ظرف شورشون خرابه دیگه اگ رفتیم خونشون ظرف نمیشورم . گفتم خسته نباشید :| کلا وقتی میریم خونشون چه خواهر بزرگه چ مامانم مث چی دور از جونشون کار میکنن واقعا میگم :|

ب مامانم گفتم خود عروستون وقت میان خیلی دست ب سیاهو سفید میزنن و ظرف میشورن :) خب شما هم میرید مث مهمون برید والا

خدا شانس بده مردم چه مادر شوهرا و خواهر شوهرایی دارن

خلاصصصصه داشتم روز سه شنبه رو میگفتم

رو پام بند نبودم هی داشتم چیز میز درست میکردم پذیرایی میکردم اخر سرم سلف سرویسی غذا رو چیدیم رو اپن نشد عکس بگیرممم حییییف خب بابا این همه زحمت کشیده بودم

اها اون وقتیم ک غذا هارو سرخ میکردیم از بس مامان مواد سمبوسه رو ورز داده بودن اش شده بود متاسفانه و خب تو پختش بد میشد یا فلافل ها رو مامان زیاد یه سری ادویشو زدم :| گفتم خوبه قبل سرو بذارم تو فر حداقل

بعد همین کارو کردم

اقا تا چیدم رو میز بعد نیسم ساعت هیچ غذاییییی نموند هیچ دسری نموند:| مامانم آش کشک هم پخته بودن

بگو دریق از ی ذره سمبوسه ها ک ب نظر من خیلی خوبم نشود.

اخه من معمولا رو ادویه اینا نظارت میکنم تا خوشمزه بشه چ کنیم دیگه بل اخره هنرامون زیاده خخخ

تازه ب بچه های دانشگاه قول داده بودم فرداش براشون دسر ببرم پروها رو از بس خسته بودم دیگه نشد باز درست کنم

شب از پا درد داشتم میمردم چون همش راه میرفتم یا وایساده بودم

افردا دیگه فقط ی تیکه کیک و ی مدل کیک دیگه ک مونده بود برده بودم .

خلاصصصصصصصصه جاتون خالی دوتا کیک بی نظیر پختم خودم حال اومدم

وقتی مهمونا میگفتن وای پکیدییم خستگیم از تنم در میرفت خخخ

اهااااان اقا من اومدم در باره اون خاستگار فامیل دور حرف زدما خب . :| دقیقا روز مهمونی زنگ زده مامانش

مامانمم گگفتن پنجشنبه زنگ بزن

امروز پنجشنبس و زنگ نزده بعدشم ک ما میریم مهمومی ببین تقصیر خودتونه ها ایشششش

تازه عجیبه گفتن بریم بیرون مجدد :| چون معمولا جلسه دوم خاستگاری رو میان خونمون

ی خاستگار دیگه هم زنگ زد ب اجبار این ک نمیدونستیم چی بگیم گفتیم اوکی حالا احتمالا فردا باس عصر دوباره برم :| اون خاستگاری چرت رو تحمل کنم

از ا-ک نگم نه ؟

فقط همینو بگم ک صرفا فک کنم کله کله حرفامون تو طول روز ب یک ربع میرسه و خیلی کم در ارتباطیم

با زن داداشم و همچنین مشاورم در باره تفاوتامون صحبت کردیم . تقریبا هر دو درباره منطق ا-ک ی حرفو میزدن ک در این زمینه ادم مطلوبیه. ب مشاور گفتم الان موقعیت مناسبی نیس اما در نظر دارم در اولین فرست صحبت شمارو پیش بکشم و بیام باهاش مشاوره پیشتون اماااااا. ب هرنتیجه ای شما رسیدید و نظری داشتید لطفا بگید و خواهش میکنم نگید باخودتون ک بره خودش ب نتیجه برسه شاید اون وقت دیگه کار از کار بگذره...

فعلا ک زیاد دیگه صحبتی نمیکیم :) خودمم زیاد خبری نمیگیرم ازش


/ 2 نظر / 20 بازدید
sarafrazanschool

سلام:) زندگی یهوییت خیلی باحاله خودایی .... ولی نمیدونم قضیه این متن اخرت چی بود !!!!