دلنوشته سی و یک

تا اینجا به این نتیجه رسیدم ک ا-ک علاقش نسبت به من بیشتر از من هست ... و این خیلی خوشایند نیس واسم

گفتم تو پستای قبلی ب مرور زمان ترس هام بیشترو بیشتر شده و این ترس ها تاثیر زیادی ب علاقم نسبت به ا-ک گذاشته

بخاطره تجربیاتی ک نسبت به جنس مخالف تو زندگیم دارم و مردهای اول زندگیم مثل داداشم یا بابام خیلی مثل مرد های زندگی دیگران نبودن مث دایی هام و و و البته مقایسه بدیه میدونم اما وقتی یه دختر پدرش نتونه تاثیر خوبی روش بذاره و خاطرات خوبی ازش تو ذهنش نداشته باشه خیلی علاقه نداره چنین مرد هایی تو زندگیش تکرار بشن :)

مثلا پشتیبان خوبی نداشتن این ک تو همون بچگی همه کارهایی ک معمولا باباها با دختراشون هستنو هواشونو دارن . یا خودم اون کار هارو انجام میدادمو پیش میرفتم یا با مامانم بودم .... تکرار هیچکدوم از خاطرات برام خوشایند نیس گرچه تو نوجوانی خیلی کینه داشتم نسبت ب بابام ب شدت کینه داشتم تا همین یکی دوسال پیش هم ادامه داشت اما رفته رفته سعی بر گذشت کردن داشتم یا بیخیال بودن یا جدی نگرفتن . البته در شرایطی حق خودمو بدون رو دربایستی گرفتم ...

بخاطر خیلی از این ها مایل نیستم مردی وارد زندگیم بشه و زندگیمو باهاش شریک بشم ک باعث بشه بیفتم تو یک سیکل تکرار اون خاطرات

این حرفا به این معنیه ک اگر هر تصمیمی بگیرم خودم باید پای تصمیمم وای بسم و چشمامو خوب باز کنم

اینقدر گیجم که نگو

زن داداشم اومده اصفهان تنها با دوتا برادرزاده های جیگرم قرار بر این شد سه شنبه بیان خونمون ما هم یه مهمونی ترتیب دادیم تا برای زن داداشم یه تولد بگیریم

چون تو شهری ک زندگی میکنن تنهان گفتیم یکم حالو هواشو عوض کنیم

خخخ خداشانس بده از این مادر شوهرا والا . مامان منو باید طلا گرفت اینقدر که ماهن

اون خاستگار فامیل هم ازش خبری نشد نمیدونم بگم خداروشکر یا چیز دیگه ای . کلا شخصیت مبهمی داشت دربرابرم ن تنها به شدت شبیه اقوام مادریم بود ب شدت هم حرف میزد پسره مامانم میگفتن هم خود پسره هم مامانش میخواسن چشاتو در بیارن از بس نیگا میکردن :| وا

پسره خیلی رلکس بود ینی ی سوال میپرسیدی بی رودربایسی و راحت جواب میداد :| حالا یکی نیس پسر جان یکم خوددار باش دختر روبروت باس یکم ازت خب خوشش بیاد . البته من این جور ادم ها رو ترجیح میدم تا ادم هایی ک خودشونو یکی دیگه نشون میدن .خیلی از خودش تعریف میکرد . من ترجیح داده بودم بیشتر سکوت کنم برا همین فکر کرده بود من خیلی دختر ارومی هستم ( وای ننه خخخ) وقتی اینو گفت من پکیدم از خنده و گفتم از این فکرای باطل نکنید اتفاقا من اصلا ادم ارومی نیستم ( ی وقتایی هم من خودمو تخریب شخصیتی میکنما اما خب باید طرف بدونه )

وقتی نشستیم منتظر گارسن بودیم کلی دیر اومد چند باری پسره گف چرا نیومد سفارش بگیره . وقتی هم گارسن اومد سفارش بگیره اخر کار بهش گفتم ببخشید چقدر دیر اومدید بل اخره منتظر شما هستن و باید وظیفتونو درست انجام بدید . :| حالا هرکی باشه میگه دختر جلو زبونتو بگیر اقا خب من ادم رکی هستم وظیفشونو درست انجام ندن حتی میتونیم به هتل هم گزارش کنیم ده :| .

درباره این خاستگاره الان گفتم ک گذشت ازش خخخ وگرنه اگر زنگ میزدن حالا حالا ها چیزی نمیگفتم .

معمولا همچین وقتایی ک میشد مثلا ی خاستگار بی ادبی تماس نمیگرفت من یکم غصه میخوردم ک مگه من اشکالاتم چی بوده

چقدر خر بودم واقعا ....

اما الان بی حس بی حسم نسبت ب این موضوعات

دیروز داشتم ب خودم میگفتم چقدر ادم دلسنگی هستم ک هنوز نتونستم کلمه عشق رو درک کنم حتی ا-ک رو ک بی اندازه دوسش دارم رو هم نتونستم اسم دوست داشتنشو بذارم عشق .فک میکردم عشقه و ب شدت از این کلمه میترسیدم اما هر چی میره پیش تر !...

اون از خود گذشته تر میشه مهربون تر میشه نرم تر میشه انعطاف گذیر تر میشه

اما من ... بیخیال تر

شاید بد ب نظر برسه و اینک دختر جان چقدر انتظارت بالاس اما فک میکنم به قول مشاورم ا-ک میتونست بیشتر از این تلاش کنه و نظر منو جلب کنه اما ....

اکثرا من دارم بهش حق میدم ک این تلاش ها رو نمیکنه چون دقدقه فکریش ب عنوان یک پسر ب شدت زیاده

چند شب پیش حرف داشت باهم در این باره میزد و میگفت من نمیخوام اگر زیر ی سقف رفتیم بخاطر نداری یا ی سری مشکلات دوست داشتنمون رو ندید بگیریم و بهم توهین کنیمو این علاقه رو ب سادگی بفروشیم ب نفرت ...

تمام حرفاش هرچقدر منطقی اما در عمل ... یا من نیستم ک ببینم یا کنده یا نمیگه یا نمیدونم

چند روزی هست ک فاصله رو رعایت کردمو دارم دور ترش میکنم... نزدیک اذره

راستی تو نظرات گفته بودید ک ، گفته بودم تا اخر ابان ... من با مامانم صحبت کردم و با توافق ایشون تا اذر گفتن صبر کن با توجه ب این ک ما میشناسیم و شما هم دیگه رو میشناسید کمی صبوری کن ....

اما میدونم بعد اذر حتی اگ بخوامم برم ببینمش یا بیاد ببینتم دیگه مامان اینا اجازه نمیدن...

ی وقتا تلاش هایی ک برای کار کردن و شب بیداریا برا تحویل پروژه انجام میده دلم براش میگیره ... ک چقدر تنهاست ... چون تا پارسال دوروبرش پره ادم بودو کار میکردن براشو اون داشت ب دونه دونه اهدافش میرسید اما با ی نامردی یه ادمی ک ادعا میکرد کار بلده همه اون رویا هاش نقش بر اب شدو حالا باید برای بدهیاش و جمع کردن درامدش و رو پا شدن دوبارش زمان زیادی بذاره در صورتی با این استعدادی ک داره رو هوا میبرنش.... نمیخوام کسی باشم که بهش پشت پا بزنم همونطوری ک اون تو همه کار بهم کمک کرد سعی میکنم بهش کمک کنم.

این حرفارو ب چشم یک دوست نسبت بهش نوشتم ...

یه چیزی بگم ... یه بار درباره این موضوعاتو خاستگارو اینا حرف داشتیم باهم حرف میزدیم ... گفتم بهش اگ ی روزی مجبور شدم و یکی از اونا رو انتخاب کردم و فهمیدی بهم نگو نامرد ... دم اخر بهم گفت من هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت ب کسی ک عزیز ترینه چنین حرفی نمیزنم و نمیگم نامرد . و گریش گرفت ... :( البته روشو اون ور کرد ک من نبینمش :(...............


دلم سنگ نشده ... اما دیگه حوصله دوست داشتن و دوست داشته شدن رو ندارم ...حوصله این رفتو امد هایی ک اسمش خاستگاریه رو واقعا ندارم ...

خدا میدونه ک چقدر بد میاد ک بخاطر خانواده و اطرافیانم ب این فکر کنم ته تهش ک چی باید ازدواج کنی...

اخه همش ک این نیس...

شاید واقعا هدف از خلقت من یکی این نبوده ...

راستی امروز بعد از مدت ها ب صمیمی صمیمی صمیمی ترین دوستم زنگ زدم

فک کنم پارسال یا پیارسال یادم نیس ازدواج کرد و البته چ ازدواجی . یه مهمونی کوچیک گرفتن ک مثلا بعد جشن بگیرن اما با حرف سرو تهشو هم اوردن . از اون سمتم هنوز ک هنوزه دنبال خونن نمیدونما اما اینطور ک میگه شوهرش خیلی فعال نیس ک بره بگرده اینا الانم خواهر پسره گفته میخوام خونه بفروشم پسره هم از خدا خواسته گفته واسه ما. زندگی سختی داشت دوستم امیدوارم خوشبخت باشه فکر میکنم 15-16 سالی هست که باهم دوستیم

قبلا خیلی بیشتر زنگ میزدمی میرفتیم میومدیم اما الان هم اون گرفتاره هم من درگیر

امروز ک بهش زنگ زدن بهش قضیه ا-ک رو بعد این همه وقت گفتم :))) چون براش قبلا از ا-ک تعریف کرده بودم و وقتایی ک لجم میگرفت از شرکت میرفتم خونشونو براش میگفتم از ی سری رفتاری ک از ا-ک بدم میومد دوستمم بدش میومد ازش

تا فهمید گفت وای خره غصم شد چرا بهم گفتی اگ بهش جواب مثبت بدی دیگه دوستیمون تموم .بهش گفتم تو چ رفیقی هستی ک کلا نیسی تا بدونی دورو اطرافم چ خبره و اونطوری ک تو فکر میکنی نیس


با این وضعی ک ترسامو دلم داره پیش میره ... فک کنم از 100 درصد اگر قبلا 50 درصد اوکی بودم الان 30 درصد اوکیم برای قضیه ا-ک و 70 درصد منفی


اوفففففف ک چقدر کار دارم کلی تو ذهنم برا مهموین سه شنبه تدارکات دیدم کلی دسرو کیکو اینا باید پزنده کنم خخخخ


مدت زیادیه سعی کردم اخبار نگاه نکنم و از شنیدن اخبار دوری کنم چون واقعا اعصاب ضعیفی دارم ب شدت ب طور عجیبی توروحیم اثر میذاره. اونم اخبار الان ..... چ داخل چ خارج

بعد از مدت ها ی سر رفتم تو یکی از کانالا ک معمولا طنز بیشتر میذاره حالم گرفته شد

همش از گرونیو بدبختیو جنگو منقرض شدن نسل حیوون ها و و و و ک همه همش باعث بانیش منه انسان هستم ...

باعثو بانیش منه انسان هستم بر سر مادیات و پول :)

حاضریم همه چیز دارو ندار بودو نبود رو نابود کنیم که یک کمی از حد خودمون بیشتر داشته باشیم...

ادم وقتی میشنوه میخونه افسرده میشه دلش میخواد نباشه فقط تو این دنیا ک این همه لجن گرفته همه جاشو

اون قدیم ندیما ک این همه داده نبوده این همه دسترسی اطلاعات نبوده جدی تا 4-5 تا کوچه اون ور ترشونو بیشتر نمیدونستم چ خبره چ خوب بود ... الان غصه ناعدالتی تو ی کشور دیگه رو میخوری ک بی دلیل ادم ها رو میکشن یا صدای تحریم ها رو میشنوی که چطور کمر یه پدری که بچه مریض داره رو خم کرده از نداریه خرید دارو و دیدن ذره ذره اب شدن بچش جلو چشمش

از چشمو هم چشمی ادم ها که چقدر زندگی رو برا هم سخت کردن.

یا یه دو قدم میری اینستا میبینی یا قرآآآآآن چه خبرههههه چه هزینه هایی ک برا شکلو قیافه هاشون نمیکنن ک دور از جون همه اونایی ک دارن اینارو میخونن ، خودشونو شبیه حیوانات یا موجوداتی ک حتی قیافش رو تو خلقیات خدا ندیدیم کنن. :| یا رفتار های زشتو زننده ای که یه روزی اسمش راز های خانواده بود بین مامانا بابا و بچه ها ک از 4 دیواری خونشون بیشتر نباید میرفت الان از همه حرکاتشون خبر میدن :| ب جون خودم اگر اسم اینا به روز بودن یا رو مد بودن یا اسمش هر چیزی ک باید باشه نیس

من کلا انسان یا خانواده رو در یک چارچوب قانون های خاص میدونم ک اگر لوُس بشه یا همه جا پخش بشه دیگه اسمش خانواده یا انسانیت نیس...

وقتی نزدیک مرگمون میشه دقیقا با این زندگی هایی ک الان درگیرشیم به چی باید فکر کنیم :(

وای جدیدا ی مدته ب مرگ فکر میکنم .... ک اگر اتفاقی برام پیش بیاد چقدر از خیلی اتفاقا و حرکاتی ک تو زندگیم رخ داد ناراحت و پشیمونم و نمیدونم چطور باید جبرانش کنم ... رو سیاه ینی برمیگردم پیش خدا؟

ی وقتا دلم برا میم 7-6 سال پیش تنگ میشه ک چقدر ب خدا نزدیک تر بودو الان فکرش همه جا هستو ی وقتا یادش میره ...

کاش راهی بود ک بتونم برگردم ....

/ 0 نظر / 10 بازدید